این متن نه ارزش ادبی داره نه ارزش خوندن٬ نمی دونم دیگه خودتون باهاش حال کنید
خواستم برای اولین بار از سفر خانوادگی لذت ببرم. تو جاده ی هراز فاز جاده چالوس رو گرفتم و پیش رفتیم جمع ۴ نفره ی من و برادرم و پسرخالم و پدرم جمع خوبی بود. تو راه یه خانوم داد زد جاجرود ما هم به بابام گفتیم بابا این تو راهی ها گناه دارن سوارشون کن (با منظور) بابام نه گذاشت نه برداشت بومهن جلوی یه دختر دانشجوی وایستاد بزور می خواست سوارش کنه دختره هم که چهار تا نره خر دیده بود شاخ در آورده بود !!!
زدیم دوباره به چاک جاده و بالاخره رسیدیم.
منم شمال کرمه رانندگی می گیرم ماشین رو برداشتم رفتیم خونه ی مادربزرگه من و مهدی داداشم و حمید پسر خاله اونم با زیر شلوار !!!
غلام که شش ماهی هست بابل درس می خونه اونجا بود (اونم پسر خالمه از من ۲۹ روز کوچیک تره) ما رو انداخت بیرون که می یاید مهمونی اونم با زیر شلوار ؟؟
ما هم خم به ابرو نیاوردیم چون خودش زیر شلوار تنش بود.
شب رفتیم خونه و خوابیدم و حمید رفت پیش عموش مهدی رفت بیرون من از ساعت ۹ صبح خوابیدن کردم تا ساعت ۴ بعد از ظهر که غلام گفت بیا دنبالم با هم باشیم (بعداً فهمیدم کارت تلفن پیدا کرده بوده زنگ زده) رفتم حمید و شهربانو کوچیکه (خواهر زاده ی حمید) رو برداشتم و رفتیم خونه ی مادربزرگه آتیشی فراهم کردیم و بلالی و جمعی٬ فرداش همه اومدن خونه ی ما چتر شدن. تا ۵-۶ نشستیم و قلیانی و چایی و آهنگی و بحثی (من نکشیدم) تا شب که رفتیم عقد کنون پسر عمه ی حمید، من نبودم کی مجلس رو گرم می کرد من رقص بلد نیستم اما از حاشیه همه چیز زیر نظر من بود (شده بودم نخد آش). انقدر گند قضیه رو در آوردیم که ساعت ۱۲ شب عاقد تونست اونا رو عقد کنه و آخر ما رو از زنونه انداختن بیرون ما هم کم نیاوردیم و توی خیابون شروع کردیم:"بهاره بهاره ..." از این جور حرکت ها شهربانو بزرگه رو هم فقط 30 ثانیه دیدم (مثلاً رفته بودم به اون سر بزنم) که بهش گفتم:"آسیه رو صدا کن بگو نیما داره می ره"
گفت:"نمیاد"
گفتم:"بگو من دارم می رم با کله میاد" (آخه بچش بغل من خوابیده بود)
دیدم آسیه با سرعت اومد و گفتم:"بچه ات را گذاشتم پیش بابات خداحافظ"
و اومدم به شهرمون
سلام

اِ چه جالب...من با قسمت بلال و قلیون و بحث و...حال کردم ولی از اینکه نکشیدی شک دارم
جالب بود نصف شخصیت ها رو شناختیم و نصف دیگه شونو نشناختم. این داستان کجای بابل اتفاق افتاده؟!!!البته فضولیه
راستی نیما یه سوال این 0228 کد کدوم شهره؟
بای بای
به جون بابک نکشیدم من به دود حساسیت دارم
این داستان توی جاده ی گنج افروز٬ شردرکلا به سمت لفور روستای کادری کلا اتفاق افتاد
اگه دفترچه تلفنتون رو نگاه کنی (قسمت کد شهر ها) می فهمی ۰۲۲۸ کجاست
سلام
ممنون از حضورتون
آپ زیبا و متفاوتی بود
موفق باشید
مرسی
گریه؟؟؟؟؟
مثلاْ قرار بود صداش رو در نیاری !!!
کی اومدی؟!!!


، انقدر توش اسم بود.
چرا بی خبر؟!!!
خوش اومدی.
از این خاطرتم من چیزی نفهمیدم
خبر نمی خواد که گفتم شنبه میام حالا اومدم
بی خیال ننوشتم که بفهمی نوشتم که نوشته باشم !!!
سلام عزیزم
خوبی دوست خیلی صمیمی من؟
چه خبر؟
نگرانت شده بودم
کم پیدا شدی شدید
امیدوارم خوش گذشته باشه.تونستی آسمونو از نزدیک ببینی؟
منتظرت هستم
مواظب خودت باش انگار خوب نیستی
خودمو کشتم امیدوارم ایندفعه دیگه کامنتم ثبت شده باشه
سلام
تنها چیزی که توی شمال دیدم آسمون بود از صبح تا خود غروب بهش نگاه کردم چیزی غیر غالب وصف بود
نیما جان این ۰۲۲۸ که نوشتی اصلا شهره و جایی برای زندگیه یا اینکه کلا از ۰۲۲۸ خوشت میاد؟؟؟
جواد همین جا آبروت رو می برم ها !!!
سلام . سفر نامه ات جالب بود . اما نوشته آخر بابکم تو وبلاگش خیلی قشنگو تاثیرگذار بود ....برید بخونید ... راستی منم برگشتم ...بم سر بزنین ...
قبلا خوندم کامنت هم گذاشتم نمی دونم تأیید کرده یا نه ؟
سلامممممممممممم
به توهم میگن داداشی؟


(گل)
من اومدمممممممممم
خجالت نکشیدی واقعا؟ اومدی اونجا نیومدی بیای پیش ما؟
اصلا کادو بده ببینم زوددددددددددددددددددد
تورو میخوام چیکار؟ مگه کادویی؟ کادو کم بود؟
بی کارم مگه بیام به تو سر بزنم آدم قهتیه ؟؟ (شوخی کردم)
من گلم و خودم کادو هستم واست کادو نمیارم دق کنی !!!
سلامممممممم
خجالت بکش
بزنمت با اون مخت؟ شنیده بودم چپ دستا مچ ندارن کل بدنشون قلبه ولی از نزدیک ندیده بودم مثل الاغ های در راه که میای شمال که من از نزدیک ندیدم بابل الاغ زیاده نه؟
البته به خودت نگیریا درضمن اینم حسودی داره؟ خوب طرفدارام زیادن دیگه
(گل)
من اومدممممممممم
خودت دق کنی بچه
آچه قربون اون مخ نداشتت از شمال کادو میاری واسه شمالی؟
باز کادوبیار
دیگه کادو تعطیله
دیگه نه من نه تو
سلام
نیما جان چطوره؟
حالا اسمون به زمین میومد که می گفتی کد کجاست؟ حالا که اینطور شد من بی خیالش شدم.
در ضمن من یک کشف مهم در زمینه ی چپ دست ها نمودم. اون اینه که جنابعالی عین داداش من چپ دستی و هر دو تون املاتون در حد المپیک خجالت اور، هر دو تا تونم دوست دارم.
در ضمن این خانم دل!!! بد جوری داره واسه بابلی ها خط و نشون می کشه، بهش بگو نژاد پرستی و آپارتاید تموم شده...در ضمن بابل الاغ زیاده یعنی چی؟!!!
بای بای
داش بابک ۰۲۲۸ ماله اسلامشهره
و درست می گی املای من یکی که و برادرم (اونم چپ دسته) افتضاهه
این دل هم خواهرمونه اما بد و بیراه گفته باید تبیه بشه واسه همین حالا حالا ها بهش سر نمی زنم
سلام به بابا جونم که میره سفرنامه مینویسه.. امیدوارم خیلی بهت خوش گذشته باشه

نمیدونم این جریان چی میشه.. اما من مسئول نیمه خودمم که خوف میمونم .. علی هم ه رجور باشه خودش مسئول اما بابایی اینجور که بوش میاد مخش اساس زده شده...
الان همه جا جار میزنه من نامزدشم!!!
خب نمیدونم نیما جونم .. ما خیلی جدی حرفامونو زدیم .. اما من یه مشکلی دارم و اون اینه که پیش زمینه فکری بدی به پسرا دارم.. هیچوقت حرفای کسی باورم نشده!!! همیشه به رضا میگفتم تو دورغ میگی!!.... حالا نمیدونم چکار کنم!
نمیدونم من فعلا قاط زدم.. اما دخمل خوفی واست میشم