چپ دست

من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم مگه نه ؟

چپ دست

من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم مگه نه ؟

THE JACKET:

 

 

تنها چیزی که می تونم راجع به این فیلم بگم اینه که گریه کردم، با دیدن این فیلم گریه کردم در حالی که این فیلم چیزی به عنوان غم و اندوه نداشت. از شادی گریه کردم.

 

داستان فیلم:

فیلم با این جمله شروع می شه:"اولین بار که مُردم 27 سالم بود و سرباز بودم و فکر می کردم زنده ام در حالی که مرده بودم"

داستان از این قراره که تیری به سر سربازی به اسم "جک استارکس" (Adrien Brody) که 27 سال داره برخورد می کنه که باعث فراموشیه موقت اون می شه. روزی که داشت توی جاده ای که هیچ کس نبود قدم می زده با دختر بچه ای به اسم "جکی"(Keira Knightley) آشنا می شه که مادرش "جین" مست کنار خیابون افتاده و ماشینشون خراب شده بوده. دختر بچه با حسی که از اون مرد پیدا می کنه پلاک شناسایی مرد رو ازش برای یادگاری می گیره. جک به اون ها کمک می کنه و می ره و سوار یک ماشین تو راهی می شه که یک دزد سوار اونه و دزد توی راه پلیسی رو می کشه که با فراموشیه جک قتل به گردن خودش می اوفته و اون رو به کلینیک بیماران روانی می فرستن.

جک تحت آزمایشات دکتری به اسم "بکر" قرار می گیره و با یک جاکت توی سرد خونه ی مرده ها زندانی می شه و از سال 1992 به سال 2007 سفر می کنه. و خودش رو جلوی در کافه ای می بینه. دختری از کافه بیرون میاد و اون رو سوار می کنه و برای اینکه شب عیده و جک نمی دونه کجا می خواد بره. جک رو به خونش می بره تا از سرما یخ نزنه. در اونجا جک پلاک خودش رو می بینه و می فهمه اون دختر جکیه و دختر بخاطر فضولی اون رو بیرون می کنه. و جک در سال 1992 بیدار می شه. اتفاقات طوری رخ می دن که جک چند بار دیگه به اون سال سفر می کنه و جکی اون رو باور می کنه و در همون حین زمان مرگ خودش رو می فهمه و با جک برای همیشه وداع می کنه و می گه این آخرین باره که من توی اون جاکت می رم. در سال 1992 با اطلاعاتی که از سال 2007 داشت به دکتری به اسم "لارنسون" کمک می کنه که "بابک یزدی" پسر دوستش "جمیله" رو از بیماری نجات بده. اون دکتر هم به جک کمک می کنه که بتونه نامه ای برای جین بنویسه و به در خونشون ببره که در اون نامه نوشته شده بود:"تو یک روز که مستی با آتش سیگارت می میری و دیگه هیچ وقت دخترت روی خوشی رو نمی بینه. جکی رو دیگه "پتال" صدا نزن چون خوشش نمی یاد". جک بر می گرده . جکی کوچولو و مادرش پشت سر اون گریه می کنن. جک به جکی می گه:"همیشه خوب باش". جک در راه برگشت به کلینیک پاش لیز می خره و ضربه مغزی می شه و در آخرین لحظه به دکتر می گه من رو با جاکت توی سرد خونه بذارین. اون هام این کار رو می کنن و جک باز هم در سال 2007 بیدار می شه جلوی همون کافه و دوباره همون دختر سوارش می کنه. با این تفاوت که این بار یه خانوم دکتره و مادرش هم زنده است. و این بهشت جک می شه.

 

"من توصیف این فیلم رو از بهشت و جهنم تحسین می کنم. بهشت و جهنم همین جاست"

 

 

Year:

  2005

Stars:

  Adrien Brody, Keira Knightley, Jake Broder, Fish, Kris Kristofferson, Jennifer Jason Leigh, Jason Lewis, Kelly Lynch, MacKenzie Phillips, Brad Renfro

Directed by:

  John Maybury

Cinema release date:
  13/05/2005
Running time:
  103 mins
Distributor:
  Warner Bros

 

 

jacket

jacket

jacket

jacket

jaCKET

jacket

jacket

 

کلاغ:

چند ماهی بود نقاشی نکرده بودم و طرحی نکشیده بودم. یهو هوس کردم نقاشی کنم.
مثل همیشه که ایده ای نداشتم رفتم شروع کردم به خط خطی کردن و یه طرح از تو خط خطی ها در آوردن یه طرح چند میلی متری به شکل یه پرنده و حالا وقت کشیدن بزرگش بود و در نتیجه این از آب در اومد بهم یه حسی داد !!!
نمی دونم نظر شما در باره ی این نقاشی چیه ؟؟؟
 
کلاغ های قیل و قال پرست
 

تست روانشناسیه عشق:

 

 

 امروز صبح از وبلاگ عزیزی به اسم همیشه رها بازدید کردم که فلشی رو واسه تست عشق قرار داده بود.

من این تست رو انجام دادم و دیدم حیف دوستای من انجام ندن برای همین با ذکر منبع از وبلاگ ایشون اون تست رو دزدیدم. امیدوارم ناراحت نشن.

این تست رو به همه توصیه می کنم، واسه من که خوب بود و این کارا رو توش انجام دادم:

>>من از راه کوتاه به سمت خونه ی دوستم رفتم و 10 تا گل سرخ و 10 تا گل سفید رو چیدم و رفتم سمت خونه ی دوستم خودم رفتم بالا تا صداش کنم و دیدم نیست و گل ها رو روی تختش گذاشتم. شب خوابیدم و وقتی به اطاقش رفتم دیدم اون خوابه و راه طولانی رو برای برگشتن به خونه انتخاب کردم. (اگه برین فلش رو ببینید می فهمید من چی نوشتم و چه جور احساساتی دارم)

فقط لطفاْ واسه من کار هاتون رو بنویسید چون از فضولی دارم می میرم (راستش رو هم بنویسید)

 

>>> تست روانشناسی عشق و دوستی

 

راستی یادم رفت که بگم من این فلش رو از آدرس:

http://www.tafrihi.com/flash/52.swf

دانلود کردم (با اینترنت دانلود منیجر)

 

منبع: http://hamishe-raha.blogfa.com

بازی:

سلام
امروز دوست گل و نازنینم عارفه خانوم.
من رو دعوت به بازی کرد.
تو این بازی ۱۰ تا چیز که دوست دارم و ۱۰ تا چیز که دوست ندارم رو باید بنویسم.
بهم گفته دیگه من رو تو هیچ بازی دعوت نمی کنه اما ازش خواهش می کنم این کار رو نکنه چون این بازی ها رو دوست دارم.
 
۱۰ تا چیز که دوست دارم
 
۱- خدا
۲- حرف زدن
۳- نظر دادن
۴- بازی کردن و بچه بازی
۵- عاشق کشورم هستم و دوست دارم دور ایران رو بگردم
۶- با دوستام بودن رو به هر چیز ترجیه می دم
۷- شب بیدار بودن رو به اندازه ی لوبیا پولو دوست دارم
۸- عاشق آشپزی و کشف غذا های جدیدم
۹- زندگی رو با تمام چیز هایی که با خودش میاره دوست دارم
۱۰- و در آخر کامپیوترم رو دوست دارم و بدون اون می میرم
 
۱۰ تا چیز که دوست ندارم
 
۱- اول از همه و مهترینش اینه که با کسی برم بیرون و اون بره با این و اون حرف بزنه و وقت من رو هدر بده
۲- غذایی که من پختم یه کم بد مزه بشه (می ریزمش تو سطل آشغال)
۳- از سوسک هم می ترسم هم بدم میاد (از تو تقلب نکردم)
۴- از کله پاچه منتنفرم
۵- اگه مرگ حیوونی رو ببینم فشارم میوفته
۶- از بزرگ شدن بدم میاد
۷- از عربی متنفرم و اصلا حاضر به درکش نیستم
۸- آدم بد قول رو می کشم
۹- دوست دارم تو روم بگی تو یه آدم بده بده بد هستی اگه پشتم بگی دشمن می شی
۱۰- از این که کسی از کشورم بد بگه (بخصوص از هم وطن هام) و چوب اون وری ها رو به سینش بزنه متنفرم و حرصم در میاد
این من
 
شما دعوتید ببینم چیکار می کنید:
 

وای مادر جان:

 
 
سلام
 
تولد بی بی فاطمه زهرا٬ مادر آب و آینه٬ بانوی گل یاس و دلیل آفرینش و روز مادر و در آخر روز زن و خواهر رو به همه ی بزرگ بانو های عالم و مرد های خوبشون تبریک می گم.
می خوام واسه روز مادر پیشا پیش پست بدم.
من و مادرم در خانواده عجوبه هایی بودیم من تا همین پارسال صبح ها از خواب بلند می شدم می رفتم سر سفره و مادرم لغمه رو می گذاشت دهنم. اما این نه واسه خودش خوب بود نه من.
خوب می گید چیکار کردم ؟؟؟
باهاش حرف زدم که بزرگ شدم. اون هم جمله ی تمام مادر پدر های دیگه رو گفت:تو اگه ۱۰۰ سالت هم باشه واسه من بچه ای. مادرم من رو به عنوان یه آدم بزرگ قبول نکرد در حالی که سال ها بود بزرگ شده بودم. دیگه باهاش حرف نزدم و گفتم تا این رویه عوض نشه باهات حرف نمی زنم. عوض شد ما هم با هم حرف می زدیم. اما بعد یک ماه باز هم شروع شد. همه ی عالم و آدم می دونن مادرم من رو بین بچه هاش از همه بیشتر دوست داره و من هم مادرم رو می پرستم.
اما چاره ای نبود باز هم سکوت . . .
باز درست شد اما این بار بهم چیزی گفت که نمی خوام بگم چی بود (راجع به بی ازرگیه من در زندگی و وابستگی به اون بود) به پدرم گفتم که دیگه مادرم رو نمی بخشم و اون دنیا ازش شاکیم ٬ اگه ادالتی اون دنیا باشه جواب من رو می ده. پدرم که همیشه از این رفتار من (حرف نزدنم شاکی بود این بار چیزی نگفت). من هنوز مادرم رو دوست دارم٬ همون قدر که قبلاْ داشتم اما تا مادرم متوجه نشه که با اون حرفش با من چیکار کرد باهاش حرف نمی زنم.
نگید خود خواهم و اشتباه می کنم من همه ی راههای دیگه رو غیر از این راه رفتم حتی در طول سالها نشد این عادت مادرم رو (توجه بی جا و سرک کشیدن تو کارام) از سرش بندازم.
فقط اینجا یه چیز رو از ته دل می گم: دوستت دارم مادر
 
این رو مدت هاست واسش نوشتم اما هیچ وقت بهش ندادم بخونه:
 

وای مادرم:

 

ای مادرم، صفای روزگار کودکی ام چه شد مادر ؟

مادر تمام شادی دنیا را یکجا به جان کوچکم وارد کردی و حال این جسم توانگر زیر بار غصه ناتوان گشته !!!

مادرم چرا دیگر هیچ روز به اندازه ی روز های کودکی ام معنا ندارد ؟

ای مادر مهربان من از مهربانی تو حتی یک قطره هم کم نشده اما در این نامهربانی ها، مهربانی تو گم و محدود شده.

مادر دیگر گذر روز ها و بزرگتر شدن برایم مانند گذشته جالب و شیرین نیست.

روزگاری بود که آرزوی نیرومندتر شدن، بلند قدتر شدن و تنومندتر شدن داشتم، اما حال که به آرزو های صادقانه ی کودکی ام رسیده ام دیگر توانی برای ادامه ی راه ندارم و آرزویی محال دارم، آرزوی کوچکتر شدن، صادق تر شدن، ساده تر شدن ...

آی مادرِ بزرگ من، روزی آغوشت پناهگاه امنی بود برای بدن نحیف و کوچک من اما حال دیگر در آغوشت جای نمی گیرم، مادر کجاست آن شب های عید که تا صبح پلک به روی هم نمی گذاشتم و شوق نو شدنِ سال و گرفتن عیدی در من زنده بود و شب ها لباس های نوی خود را بالای سرم می گذاشتم تا صبح زودتر آنها را به تن کنم.

مادر به یاد داری وقتی زمین می خوردم، می آمدی و مرا بلند می کردی و از ته دل در آغوشت گریه می کردم و درد را با هم شریک می شدیم و صادقانه از درد هایم می گفتم و تو مادرانه بر آنها مرحم می گذاشتی ؟

اکنون اگر گریه کنم صدها انگشت مرا به سخره می گیرند و به نا حق مرا به دیوانگی متهم می کنند.

حال دیگر پای رفتنم شکسته ولی توانایی ابراز درد ندارم و تمام اندوه زندگی را به تنهایی به دوش می کشم. شاید به این خاطر باشد که فکر می کنم درد هایم آنقدر بزرگ هستند که دیگر تو نیز نمی توانی به من کمکی کنی و بیان آنها تنها اضافه کردن بر درد های تو و بر غم های توست.

مادرم یاد داری کسی را دوست می داشتم و کودکانه رازهای بزرگ قلب کوچکم را برایت گفتم، چه مهربان بودی و برای برآورده کردن آرزویم کوشیدی و من کودکانه تو را نظاره می کردم و هیچ قدمی بر نمی داشتم. چون عادت کرده بودم لغمه را در دهانم بگذاری اما بعد آن آموختم که باید روی پای خودم بایستم و مرد شوم تا به آنچه که می خواهم برسم.

حال دیگر تو خسته شده ای از آن همه رنج که من به تو تحمیل می کردم و باید تو را به دوش بگیرم تا جبران مافات کنم. اما آیا می توان جبران کرد ؟ می توان جبران کرد آن همه رنج که خواسته و نا خواسته به تو روا داشته ام ؟

آی مادر مهربان من، اگر سجده برای یگانه معبود نبود، سجاده ای می گشودم و روز ها و شب ها تو را عبادت می کردم. خدای بزرگ مرتبه به راستی بهشت را برای تو آفریده نه برای ما، ریزا این هوس های کودکانه که در درون ما جوانه می زند و با سوز و سرمای فراق می خشکد عشق نیست، بلکه عشق واقعی عشق مادری است که خدای بزرگ کل کائنات را برای جلوه ی آن بنا کرد و تو مادر را برای نمایش آن آفرید.

 

استاد کائنات کاین کارخانه ساخت   مقصود عشق بود جهان را بهانه ساخت

 

در درونم برای حضرت آدم (ع) احساس اندوه تأسف می کنم زیرا همه چیز داشت و بدین خاطر که تو را نداشت هیچ نداشت.

اگر در روز آفرینش خداوند تعالی مادر را به شیطان نشان می داد شاید هیچ گاه سر کشی نمی کرد و سجده ای در خور او انجام می داد که مادر است همان که خدا برایش فرمود: "فتبارک الله و احسن الخالقین"

خوشی با توست !!!

 
 
متن زیر (غیر از مقدمه) نشأت گرفته از یک عکس العمل عاطفیه و احساسیه شدیده، درسته ساده است اما ساده نگیریدش.
ساده نگیر این همه سادگی رو ...
 
مقدمه ی بی ربط به عکس العمل عاطفی:
 
می دونید داستان ما و خدا مثل چیه ؟؟
مثل داستان پدری می مونه که واسه قبولیه بچه اش جایزه تعیین می کنه و می گه اگه توی امتحانات قبول بشی واست دوچرخه می خرم.
هدف پدر از تعیین جایزه قبولی و ایجاد انگیزه ی لازم در درون بچه است برای رسیدن به هدف اصلی، که همون قبولیه.
خدا هم همین طور واسه بنده هاش جایزه گذاشته و و گفته هر کی بیشتر به من نزدیک بشه می فرستمش طبقه ی بالاتره بهشت. ما آدم ها هم که واسه حوری و درخت و زمین و ملک خودمون رو می کشیم و چی می شه ؟؟
به خدا نزدیک می شیم.
خدا براش فرقی نمی کنه واسه چی نزدیکش شدی اون در هر صورت جایزه ات رو می ده و این نشون می ده که خدا خوبیه مطلقه. اما اونی که واسه جایزه درس می خونه هیچ وقت به درجات عالی نمی رسه. دیگه اگر هم واسه دانشگاه رفتن جایزه گذاشته بشه، واسه فوق لیسانس و دکترا جایزه ای نمی گذارن و پسری که به جایزه ی مادی عادت کرده، معنویات واسش مهم نیست.
 
و عکس العمل عاطفی:
 
همه چیز با خوندن این جمله شروع شد:
"الهی خوشی با توست، اشارت به بهشت می کنی ؟"
 
الهی دستم بگیر و بالا بکش و اجازه دِه تا بهشتت را به آتش بکشم و جهنمت را خاموش کنم، که تو را برای خودت می خواهم و نه برای راهیابی به بهشت و فرار از جهنم.جهنم خوش است که تو در آنجا با من باشی و بهشت جهنم است که آنجا نیز تو با منی و اما من به یاد تو نباشم.
الهی دلم را پر از مهر خودت کن که جز تو چیز دیگر و کس دیگر نمی خواهم.
الهی اسمت درون قلبم رعشه می آفریند و در چشمانم اشک. این حس را در وجودم حفظ کن که تو حافظی و نگهدارنده.
الهی جز تو ندارم و جز خودت به من نده که هر چیز جز تو جزو دارایی هاست و من هیچ نمی خواهم. خوش است هر چیز که دارم در راه تو باشد و  هر کار که می کنم برای تو و فقط خودت بدین امر دانایی و توانا که تو توان مطلقی و جز تو توانی نیست.
الهی دستم بگیر و کمک کن که دو روز دنیا را به یاد تو، به راه تو و برای تو صرف کنم که تو تمام دلیل وجود من هستی.
الهی دلم تنگ است و محدود، آن را بزرگ کردان که خودت در آن جای بگیری و جز تو هیچ.
الهی دستانم کوتاه اند و به تو نمی رسند. تو مرا دریاب و دستانم بگیر که تو نزدیکی و اینجایی و من دورم و اینجایم.
الهی همه تویی و هیچ تویی. هیچ تویی چون همه تویی و هیچ جز تو نیست و هیچ از تو جدا نیست.
الهی کمکم کن که بنده ی ناتوان توام و قدرت این کارزار ندارم.
الهی خوشی و خوبی و تمام پاکی ها با توست، اشاره ام به بهشت مکن و مرا همان جا فرست که خود آنجایی.
الهی اگر تو را آن گونه که می خواهی دوست ندارم، بدین خاطر است که تو را خوب نمی شناسم. خدایا مرا با خودت و راهت آشنا بگردان که سعادت دنیا و آخرت با تو بودن است. که این دنیا و آن دنیا با هم تفاوتی ندارند جز در چیزهایی جز تو.
الهی حکمتت حق است و مرا با حق آشنا کن تا هیچ گاه به بزرگیه تو شک نکنم. که ناقصم و خطا کار و تنها اگر با من باشی کامل می شوم و جز تو نمی خواهم.
الهی دستانم ضعیف اند و تاب ندارند که مرا بالا بکشند تو خود نیرویی دِه که در آن نیرو جز تو نباشد.
الهی نامت را در دل و درونم جای بده که اگر تو نخواهی هیچ کس نمی تواند چنین کند.
الهی توانی دِه که که بتوانم تمامی مسائب و مشکلات را تحمل کنم که به تو و تنها تو برسم و جز تو هیچ.
زیستنم دلیلی دارد و آن تویی که به نیک زیستنم راهنمایی کردی. و مردنم علتی دارد و آن نیز تویی که مرگ دست تو و تو صاحب جانی.
الهی خواهشی دارم، گناهانم ببخشای و مرا با خود آشنا کن که اگر نبخشایی به تو نخواهم رسید و باز می مانم، باز می مانم در راه که جز تو هیچ چیز به دادم نخواهد رسید.
بارالهی دستم بگیر که تمام این خواسته ها همین بود و جز این نبود.

زن ها و مردها:

 

 

این زن ها . . .

 

زن ها موجوداتی هستند که ناخواسته پیچیده اند در حالی که از این پیچیدگی ها رنج می برن و من هیچگاه قادر به درک اون ها نبوده ام. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که همونی باشم که اون ها می خوان.

من پسری هستم که از کودکی بین زن ها و دختر ها بزرگ شدم. با احساساتشون، با حرف هاشون و با افکارشون آشنا هستم. واسم قابل حدس هستن اما هیچ وقت نتونستم اون ها رو پیش بینی کنم. می شه حدس زد اما همیشه حدس هات با حقیقت یکی نمی شه.

نه از نگاهشون تونستم حقیقت رو بخونم نه از حرف هاشون. برای این که اگه بخوان دروغ ترین چیز دنیا رو به صورت حقیقتی انکار ناپذیر در میارن و تو فقط مجبوری قبول کنی چون می تونن کاری کنن که چشم هاشون دروغ نگه.

وقتی از خودشون می پرسم چرا، چرا این جوری هستید ؟ فقط می گن:"نمی دونیم".

اونقدر بزرگن که بزرگترین آدم دنیا باشن، مادر باشن. و اونقدر قوی هستن که بزرگترین مردها هم می تونن بهشون تکیه بدن. اما همون ها می تونن هزاران نفر رو با کینه آتیش بزنن.

 

و حالا مرد ها . . .

 

مردها نقطه ای با زاویه ی 90 درجه از زنها هستن. مقابلشون نیستن. با اینکه در کنارشونن، در کنارشون هم نیستن.

مردها موجوداتی هستن که دوست دارن پیچیده باشن، چون فکر می کنن پیچیدگی بزرگی و بزرگی قدرت میاره. دوست دارن بزرگ باشن چون همشون بزرگ بودن رو ستایش می کنن. اما این راه که می رن به ترکستانه . . .

یه وقت فکر نکنید من بدیه مردها رو می گم ها، نه دارم ازشون انتقاد می کنم چون خودم و همجنس های خودم رو خوب می شناسم. اما زن ها رو همون قدر که نوشتم می شناسم نه کمتر نه بیشتر.

 مرد ها نمی دونن بزرگی با بالا تر رفتن حاصل نمی شه و هر چی بالاتر بری محکم تر می خوری زمین و -2gh V= حالا برو بالا، شتاب همیشه ثابته و بدیه قضیه هم اینه که از اول می دونی جواب معادله منفی در میاد.

من مرد ها رو درک نمی کنم، اگه هرمون مردانگیت بیشتر باشه پولدارتری و اگه پولدار باشی زن ها رو واسه افتخار می خوای و برای به قول خودشون بزرگتر شدن . . . (فکر نکنید من از روی عقده ی پولدار شدن این حرف رو زدنم، نه خیر به اندازه ی کافی دستم به دهنم می رسه)

وای وای وای

چقدر بزرگتر شدن ؟؟؟

بزرگ که نمی شن، اما اونقدر باد می کنن که دیگه هیچ کجا، جا نمی گیرن.

اندازه ی یک کلون بار الکترونیکی هم که بزرگ باشی، آخرش می شی یه رعد و برق و می خوری زمین و یه صدای بببوووممم و دیگه هیچی. کی یادش می مونه که تو صدا کردی و روشن شدی ؟

اما اگه واقعاً مرد باشی و خوب فکر کنی می بینی که قوی ترین چیز دنیا اتمه با اندازه ی یک انگستروم.

مردهای بزرگ کوههایی هستند که توی زمین ریشه دارن. تا سرت رو بالا نگیری نمی بینیشون. اما اون ها همیشه پایین رو نگاه می کنن و تا یادشون نره که توی خاک، روی زمین، این پایین ریشه دارن.

 

و در آخر . . .

 

مردها و زن ها در کنار هم معنا پیدا می کنن، بزرگ می شن و به کمال می رسن و هر دو ناقص و متناهی هستند. انسان ها تنها موجوداتی هستند که معادلات ریاضی رو به هم میزنن. اگه انسان ها با هم جمع بشن به توان هم می رسن و اون وقته که واقعاً بزرگ می شن.

 

که خدا گفت:"برای شما جفت هایی آفریدیم از جنس خودتان که در کنار هم آرام گیرید"

(نه در مقابل هم!!!)

 

مسابقه ی بزرگ:

 

 

رضا دوست و همکلاسیه قدیمیه من که در شهر بابل در حال تحصیله برای تعطیلات پنج روزه ی اخیر اومد خونه. با میلاد و رضا و پسر عموی رضا رفتیم بیرون تا خوش بگذرونیم و یه غذایی بخوریم.

من ۴ تا ساندویچ و یه دلستر خانواده خوردن با ۲ تا فالوده زعفرانی و غذای بقیه رو هم خوردم و رفتم خونه.

فردا میلاد اومد عیادت من !!!

گفت: نیما حالت خوبه ؟

گفتم: عالی

تعجب کرد و گفت: من دیشب حالم بد شد و مسموم شدم. رضا هم امروز توی بستر مرگه !!!

من گفتم: یعنی بخاطر این بود دیروز ته دلم یه کم سنگین شده بود ؟!!

انتظار مردم:

 

 

داشتم حکایتی از گلستان می خوندم که خیلی باعث تفکر من شد (سالی چند بار اونم کوتاه اتفاق می اوفته).

که می گفت:

 

»»"بخشایش الهی گم شده ای را در مناهی چراغ توفیق فرا راه داشت تا به حلقه ی اهل تحقیق درآمد و به یمن درویشان و صدق نفس ایشان، ذمائم اخلاقش به حمائد مبدل گشت. دست از هوی و هوس کوتاه کرد و زبان طاعنان در حق وی همچنان دراز که: بر قاعده ی اول است و زهد و طاعتش نامعول.

طاقت جور زبان ها نیاورد و شکایت پیش پیر طریقت برد که از زبان مردم به رنجم، جوابش داد که شکر این نعمت چگونه گزاری که بهتر از آنی که پندارنت.

لیکن مرا که حسن ظن همگان به کمال است و من در عین نقصان، روا باشد اندیشه بردن و تیمار خوردن."««

 

***کلاً این داستان می گه یه آدمه بده بود که خوب شد اما مردم باورش نداشتن. رفت پیش گنده ی خوب ها شکایت. طرفم گفت چرا این نعمت رو شکر گزار نیستی که از اون چیز که مردم فکر می کنن بهتری ؟؟؟ در حالی که من آدم ناقصی هستم و مردم فکر می کنن من دارای کمالم.

 

این داستان من رو خیلی به فکر وا داشت !!! کاری ندارم که اون گنده ی خوب ها، خوب بود یا بد بود. اما وقتی بقیه فکر می کنن تو خیلی بارته خیلی بده. اون وقته که باید همیشه در جنب و جوش باشی تا بهتر بشی که حداقل به اون تصور دیگران نزدیک بشی در حالی که هیچی نیستی. در این مواقع انتظار مردم هم ازت بالا می ره و روزی به جایی می رسی که می بینی دیگه نمی تونی نقش بازی کنی و خودت رو ول می کنی. اون وقته که اگر یه آدم معمولی هم باشی و بدی ازت سر نزنه. در چشم مردم شیطان رجیم و آدم بده ی قصه می شی !!!

امان از این مرد و حرفاشون و فکر هاشون و انتظاراشون.

 

»» به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای     ولیکن می نتوان از زبان مردم رست««

«»«»«»«»«»

»» نیک باشی و بدت گوید خلق     به که بد باشی و نیکت گویند««

 

پس سعی کنید همیشه خودتون باشید. که می گه:"یا چنان باش که می نمایی تا چنان نمای که هستی". نه بیشتر نه کمتر.

البته رطب خورده کی کند منع رطب. ما چوب این و می خوریم که حرف خودمون رو عمل نمی کنیم !!!

LAYER CAKE:

 

 

فیلم L4YER CAKE محصول سال 2004 یکی از فیلم هایی است که من اون رو واقعاً تحسین کردم. فیلمی که تا آخرین لحظه من و دوستانم رو از خودش جدا نکرد و باعثه بحث بسیار بین من و اونها شد.

این فیلم ساخت کشور انگلیسه و مشهور ترین بازیگر فیلم Daniel Craig، بازیگر آخرین فیلم از سری فیلم های 007 یا همون (Casino Royal) بوده.

داستان این فیلم از این قراره که عده ای دوست زیر نظر مردی به کار توضیع مواد می پردازند و دچار مشکلاتی می شن، از جمله گم شدن مقدار زیادی مواد از مافیای هلند و افتادنش گردن اونا و لو رفتنشون پیش پلیس که بعداً معلوم می شه زیر سر رئیس گروهه و اون یه جاسوس پلیسه و واسه این که خودش رو کنار بکشه اون ها رو لو داده. در فیلم داستان های فرعی زیادی وجود داره از جمله عشق Daniel Craig نسبت به دختری که با یک توزیع کننده ی جزعیه بی دست و پایی به اسم Sidney دوسته و طریقه ی به دست آوردن اون و کنار زدنSidney  که جزو جالب ترین قسمت داستانه. در آخرین سکانس فیلم وقتی ما می فهمیم که با هوس ترین فرد فیلم همون Daniel Craig  هست و همه چی تموم شده است. Daniel Craig  جمله ای رو می گه که آدم مو به تنش سیخ می شه. رو به دوربین می کنه و می گه:"اگه گفتید اسم من چیه به اندازه ی من با هوشید !!!" و بیننده متوجه می شه که در طول 105 دقیقه ای که فیلم رو نگاه می کرده حتی یک بار هم نامی از اون برده نشده. که این اوج خلاقیت یک فیلم نامه نویس رو می رسونه. این فیلم به معنای واقعیه کلمه شاهکاره.

و در آخر ُSidney که در همون آخرین سکانس ورق رو بر می گردونه و هیچ چیز مطابق میل بیننده پیش نمی ره.

فقط می گم اگه تونستید ببینیدش . . .

 

By: Peter C. Bowen

Runtime: 105 minutes
Stars:
Daniel Craig, Colm Meaney, Michael Gambon, Kenneth Cranham
Other Stars: George Harris, Jamie Foreman, Sienna Miller, Sally Hawkins, Tamer Hassan, Paul Orchard, Burn Gorman, Louis Emerick, Stephen Walters, Ivan Kaye, Neil Finnighan, Dragan Micanovic, Steve John Shepherd, Dexter Fletcher, Nathalie Lunghi

Director: Matthew Vaughn
Opening May 13 in NYC and LA, other cities to follow
DVD available in UK

 

AYER CAKE

 

LAYER CAKE

 

LAYER CAKE